تبلیغات
پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
زندگی بر وفق مراده، لحظه ها داره می گذره و عمر رابطه ما داره طولانی تر می شه.
لحظه های خوب و شاد زندگی من داره با وجود تو روز به روز بیشتر و قشنگ تر می شه.
دیروز رفتم شرکت آقامون (همون الیور خان)، گیر داده بودم که من کبود تو رو دارم، کاش می شد با هم بریم مسافرتو بیا با هم بریم مسافرتو من می خوام از صبح تا شب با تو باشم و بریم بگردیم و ......... از این حرفا
خودم هم می دونستم نمی شه اما هی می گفتم و.......
بابا خانمون (الیور جونم) دیروز کلاس داشتن، کلاس بابایی تو شرکت ما هست، اما طبقه پایین، منم هی می رفتم پایین از تو پله ها دست تکون می دادم و ماچ می فرستادم، البته دور از چشم مسئول آموزشمون.
بابایی تا ساعتای 4-4.30 کلاس داشت. بعد از این که کلاسش تموم شد، بهم زنگ زد و گفت من غذا سفارش می دم زود بیا تا با هم بخوریم، آخی بمیرم، خودش هنوز غذا نخورده بود!
منم گفتم بابا جون من ناهار خوردم شما بخور، اما گفت نه بیا با هم بخوریمو و تو هم چاق بشی، آخه من دارم تلاش می کنم که چاق و تپُل بشم، البته بگما، بابایی همبش می گه تو همین طوری خوبی و من دوست ندارم چاق بشی، اما ما اصرار که می خوایم یه کوچولو چاق بشیم.
دیگه ما هم بااجازتون تند تند کارامونو کردیم، 5.30 که شد از شرکت زدیم بیرونو رفتیم شرکت آقامون.
اونجا ساندویچی خوردیم و حرف زدیم.
خلاصه یه خورده از وبلاگمون حرف زدیم، از خودمون و....
طبق معمول وقت کم آوردیم و دیگه من داشت دیرم می شد و باید می رفتم.
رو صندلی نشسته بودم و می گفتم خوب، کاری نداری؟ خداحافظ.
اونم می گفت خداحافظ.
اما همین طور هی نشسته بودیم.
یه زنگی هم زدیم به مامانی تا ببینیم اوضاع خونه چطوره و می تونم بیشتر بمونم یا نه، تا ساعتای 7 بود دیگه پیش عزیز دلمون بودیم.
تو راه هم که می رفتیم بهم می زنگیدیم.
بابایی دیروز می گفت پایه ای بریم با هم کلاس زبان، ما هم گفتیم باشه، البته قرار شده پیگیریها رو من انجام بدم.
دیشب جغدم گفت بیا تو صبحا منو از خواب بیدار کن،اگه منو از خواب بیدار کنی بهت جایزه می دم.
اما امروز هر چی زنگیدم، بلند نشد. گوشی برمی داشت و ادامه خوابشو می رفت.
جغد
جغد
تو جغدی

برای شهر بی باران دلها
تو یعنی لحظه ای باران گرفتن
تو یعنی دردل پژمردگی ها
به یاد یك فرشته جان گرفتن
درآن آغاز بی پایان رویش
كه از باغ افق گل چیده بودی
از آن لحظه كه احساس دلم را
به امواج نگاهت دیده بودی
چه زیبا شبنمی از آرزو را
به روی لادن روحم نشاندی
دلت مرز عبور از آسمان بود
و من را به دل این مرز خواندی
تو در آن سوی مرمرهای احساس
و من در جستجوی یك بهانه
كه شاید روزی از فصل شكفتن
به تو گویم كلامی عاشقانه
كنارسایبان دیدگانت
همیشه آرزوها ارغوانیست
بدان تاصبح پر نور شكفتن
به یاد دیده تو آسمانیست
طلوع پاك دیدار تو یعنی
برای لحظه ای چون یاس بودن
زمستان غریبی راشكستن
و چون آیینه با احساس بودن


دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را
نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است ......

تو رو از خاطرم برده
تب تلخ فراموشی
دارم خو می کنم با این
فراموشی و خاموشی!
چرا چشم دلم کوره؟!
عصای رفتنم سسته؟
کدوم موج پریشونی
تو رو از ذهن من شسته؟!
خدایا!
فاصله ات تا من
خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستادم
چه قد تا آسمون راهه!
من از تکرار بیزارم
از این لبخند پژمرده
از این احساس یاسی که
تو رو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم
شبم گم کرده مهتابُ
بگیر از چشمای کورم
عذاب کهنه ی خوابُ
چرا گریه ام نمی گیره؟!
مگه قلب من از سنگه؟
خدایا من کجا میرم؟!
کجای جاده دلتنگه؟
میخام عاشق بشم اما
تب دنیا نمی زاره
سر راه بهشت من
درخت سیب می کاره...
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و ویرانه خویش
میبرم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

زندگی زیباست حتی اگر کور باشی!
خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی!
اما بی ارزش است اگر ثانیه ای عاشق نباشی

|
دوست معمولی مثل مهمان می آید. |
|
دوست واقعی در یخچال را باز می كند و از خودش پذیرائی مینماید. |
|
|
|
دوست معمولی گریه ترا ندیده است. |
|
شانه دوست واقعی از گریه های تو خیس میشود. |
|
|
|
دوست معمولی اسم كوچك والدین ترا نمی داند. |
|
دوست واقعی تلفن انها را نیز دارد. |
|
|
|
دوست معمولی یك بطری شراب به میهمانیت می آورد. |
|
دوست واقعی زود تر می آید تا در پخت و پز به تو كمك كندو دیر تر میرود تا در نظافت كمكت باشد. |
|
|
|
دوست معمولی در باره مسائلت با تو صحبت می كند. |
|
دوست واقعی سعی میكند برای حل مسائل بتو كمك كند. |
|
|
|
دوست معمولی پس از یك بگو مگو دوستی را پایان یافته می داند. |
|
دوست واقعی پس از یك بگو مگو، حتی گر حق با او باشد، بتو تلفون می كند. |
|
|
|
دوست معمولی همیشه ترا بخاطر خودش می خواهد.. |
|
دوست واقعی همیشه میخواهد هر جا لازمش داری باشد. |
|
|
|
حلقه دوستی ارزشمند ترین دارائی است كه یكنفر می تواند داشته باشد. |
|
هرگز اخم نكن، حتی اگر غمگینی، متوجه نخواهی شد چه كسی لبخندت را می بیند. |
All Rights Reserved 2005-2006 © mramini.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768